![]() |
![]() |
|
| سرگذشت کفشدوزک تنها ......... |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 15:58 توسط الهه |
|
|
غریب آشنا با من، دلم تنگ است باور کن پس از تو زندگی با مرگ همرنگ است باور کن کمک کن تا دوباره جاده ها بی انتها باشد نباشی پای رفتن های من
و این بر شانه های عشق یک ننگ است باور
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 14:30 توسط الهه |
|
|
شب غریبیست تا سپیده نگاهت تمام می شوم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 21:56 توسط الهه |
|
|
به تو چه گویم به تو که نمی فهمی عشق کجاست؟ و از سادگی من بهانه های ساختی که عشق را گم کردند اما بدان باختی !!!!!! آری باختی!!! عشقت را باختی.... بریدی و دوختی و بهانه ساختی ...اما بدان عشق را به من باختی
تو رفتی در روزی که چشم هایم بارانی بود... شکستم و رفتی حالا ببین دنیا چقدر کوچک است ببین! با گریه باز گشته ای ببین! ببین! خوب ببین! حال و روزت خنده دار تر از آن است که فکرش را می کردم و حرفهایت ماند تا امروز!یاد آور که چه گفتی دیدی خدا چقدر نزدیک است. دیدی دعایم چه کارها کرد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 8:53 توسط الهه |
|
|
چرا پس این جاده سراغ من نمی آید....؟؟؟؟
تقصیر کفشهایت نیست، پای رفتن می باید بسیار پابرهنگانی بودند که جادهای لجوج بر پاهایشان بوسه زدند.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 19:24 توسط الهه |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 14:24 توسط الهه |
|
|
میدونی ؟
تنهایی سخته ...تنها شدن سخت تر !
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 17:3 توسط الهه |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:5 توسط الهه |
|
|
من خسته ترین واژه ملموس غروبم، کاش در این وسعت سبـــــــــــــــز یک نفر درد مرا می فهمید...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 13:39 توسط الهه |
|
|
امروز تولد یک سالگی وبلاگم ٬ ولی متاسفانه سرم خیلی شلوغ بود خیلی دلم می خواست سر همون ساعت جشن کوچکی برای شروع دلتنگیام بگیرم آره ... خیلی ساده وآسون گذشت انگار همون دیروز بود .... همچنان میگذرد روزها ٬ساعتها ٬دقیقهاو ثانیه های عمر
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 0:36 توسط الهه |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم دی 1385ساعت 22:45 توسط الهه |
|
کفشدوزک تنها برای همیشه تنها می شود چون دیگر حرفی برای گفتن ندارد... قریب یک سال گذشت و هیچ خاطره ای از ذهنم پاک نشد خوشحالم و با خاطراتم این چند صباح باقی مانده را سپری می کنم من دیگر نمی نویسم ٬ تا ننوشتن هایم تنهایی مرا پر کند...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 8:4 توسط الهه |
|
|
نمی دانم چرا اینگونه هست... وقتی نگاه عاشق کسی به توست میبینی اما دلت بسته به مهر دیگری است بی اعتنا می گذری و عاشقانه به کسی مینگری که دلش پیش تو نیست آری این حکایت من است...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 8:25 توسط الهه |
|
|
امشب دلم گرفته ... خوابم نبرد گفتم بیام چند کلمه بنویسم شاید آروم بشم ... نمیدونم چرا تمام خاطراتی که از به یاد آوریشون دلم به درد میاد امشب به سمتم هجوم آووردن؟!! همیشه فکر میکردم فراموش کردن بعضی از خاطراتی که آدم دیگه دوست نداره به یادشون بیوفته اگربخواد آسونه ولی حالا دارم به این نتیجه میرسم که به این آسونی ها هم نیست اگر چه اولش خیلی برام آسون بود طوری که حتی خودممم باورم نمیشد! ولی حالا با گذشت این همه وقت باز یاد و خاطرش زنده شده ... آلان دارم آهنگ خداحافظ رو گوش میکنم.... چقدر این آهنگ قشنگه " خداحافظ همین حالا, همین حالا که من تنهام خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام خداحاقظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده است نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده است خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویا ها بدونی بی تو و با تو همینه ، رسم این دنیا
خداحافظ خداحافظ همین حالا.... خداحافظ "
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 9:40 توسط الهه |
|
سهم من از تو دوریه تو لحظه های بی کسی قشنگی قسمت ماسـت که ما به هم نمی رسیم...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 9:46 توسط الهه |
|
|
باز باران بي ترانه ،
گريه هاي عاشقانه، ميخورد بر سقف قلبم، ياد ايام تو داشتن ميزند سيلي به صورت ، باورت شايد نباشد مرده است قلبم ز دستت، فکر آنکه با تو بودم با تو بودم شاد بودم توي دشت آن نگاهت گم شدن در خاطراتت..... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 14:38 توسط الهه |
|
|
تو رفتی و باز من تنها ماندم به یاد زمانی که چتر در دست بودودست در دست قدم زنان به سوی رویاهایمان میرفتیم هر چیزی طلوع و غروبی دارد طلوع عشق من کجاست تا به دنبال آن بگردم...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 17:47 توسط الهه |
|
|
خداحافظ ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 12:29 توسط الهه |
|
|
یادمان باشد اگر در خود شکستیم .... هر دو مغروریم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 12:44 توسط الهه |
|
|
دانی شمع هنگام سوختن به پروانه چه گفت گفت:ای عاشق بیچاره فراموش شدی سوخت پروانه ولی خوب جوابش داد گفت :طولی نکشید تو نیز خاموش شدی...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 12:58 توسط الهه |
|
|
کاش می دانستی انتظار دیدنت چه مجازاتی است شاید دیگر٬ چشم به راهم نمی گذاشتی....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام تیر 1385ساعت 16:56 توسط الهه |
|
|
موقعی که خدا پنجره بهشتو باز کرد منو دید ازم پرسید چه آرزویی داری؟؟؟ گفتم خدایا همیشه مواظب اونی که الان داره این نوشته رو می خونه باش چون برام خیلی عزیزه..
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 13:34 توسط الهه |
|
|
آنگاه که کسی در اندیشه توست ... خندیدن آسانتر است
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 12:35 توسط الهه |
|
|
غم هم منو ترکم کنه تنهای تنها می شوم...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 11:9 توسط الهه |
|
|
مرا تنها مگذار... بی تو آسمان زیبا نیست و راه رفتن ابرها به راه رفتن مردگانی می ماندکه از خوابی دیر پا بر خاسته اند. بی تو کتابها بسته می ماند و قلمها نای نوشتن ندارند. بی تو هیچ جاده ای به طرف افق های روشن نمی رود و هیچ جنگلی به فکر سبز شدن و بالیدن نمی افتد. فردا بوی حرفهای تو را دارد .حرفهایی روشن از جنس آفتاب ؛ فردا روز بزرگی است روزی که من تو را خواهم سرود...................
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 10:51 توسط الهه |
|
|
قایقی شکسته ام به یاد آور مرا در میان صخرهای تنهایی در میان سکوت مرغابیان تن فرسوده ام در انتظار توست. بادبانهای این قایق شکسته را به حرکت در آور یاد کن از من .................
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 11:8 توسط الهه |
|
|
گر روزی جام آرزوهایت شکست هراسی به دل راه مده دلیرانه تکه ها را بردارو به د نیا لبحند بزن چرا که رویاهایی چنین شکستنی آسان نیزپیوند می خورند.....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 10:7 توسط الهه |
|
|
سکوتم
قصه تلخم شبم بی روزن و تاریک همیشه شادی از من دور ولی غم با دلم نزدیک من آن شبگرد پر دردم که افتادم به بیراهه مثال بخت کوتاهم دو دستم از تو کوتاهه همیشه ضربه کاری ز خویش و آشنا خوردم کشیدم زجر تنهایی همیشه پشت پا خوردم اگر دیدی که اشکم به روی گونه ام نه مجنونم نه دلداده که بغضم بغض فریاده.............
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 11:58 توسط الهه |
|
|
عشق ورزیدن خطاست حاصلش دیوانگی است عشق بازان جملگی دیوانه اند عشق ها بازیچه اند عاشقان بازیگران این بازی طفلانه اند.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 9:43 توسط الهه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 9:34 توسط الهه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من اکنون تنها غزل آوازهای دلتنگی ام ....
کفشدوزکی تنها که غربت خود را به این دنیا آورده |
| پیوندها |
|
ستاره کوچولو ( آبجی گلم ) لیلی جون(آبجی گلم) فریاد خاموش |
|
RSS
|
Powered by SALAR ◄┤